تبليغاتX
رویای صدا

رویای صدا

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد

رویای صدا


قاب قبلی اشکال داشت مجبور شدم عوضش کنم

نوشته شده در Wed 7 Jul 2010ساعت 4:5 PM توسط سپیده| |

سلام

مگه تب و تاب امتحانات نهایی میذاره آدم آپدید کنه؟؟؟؟؟!!!!

بعد خرداد  اگر عمری باقی بود، میام

ممنون که به یادم بودید


پ.ن:راستی  عنوان "طنین انتظار" برای پست قبلی تصویب شد

ممنونم از همفکریه همتون!!!

نوشته شده در Wed 19 May 2010ساعت 1:49 PM توسط سپیده| |

خزان کهنه ی تنت به دست من بهار شد

و تارو پود روح تو به روی هم سوار شد

جوانه ی وجود تو به خاطرم شکوفه زد

زمین و آسمان من به پای تو گبار شد

ولی چه شد که یاد تو برای من غریب شد

بگو چه شد که قلب تو به فکر این فرار شد

و چند سال می شود که یاد من نکرده ای

شمار بی وفاییت دوباره بیشمار شد

تو را به عهدمان قسم به کلبه ام سری بزن

فضای کلبه ام پر از طنین انتظار شد

هنوز هم به هر کجا تو را نگاه می کنم

نگاه من به بودنت به دیدنت دچار شد

مرا ببین و یاد کن به هر زمان و هر کجا

به هر زمان و هر کجا که بخت با تو یار شد

پ.ن:سالی یه بار شعر می گم ، اونم بی نام و بی نشان لطفا یه عنوان خوب برای این شعرم پیشنهاد بدید...(البته اگه مورد پسندتون بود!!!)

نوشته شده در Thu 4 Mar 2010ساعت 2:48 PM توسط سپیده| |

حرف هایی هست برای گفتن ، که اگر گوشی نبود نمی گوییم

و حرف هایی هست برای نگفتن ،

که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند

و سرمایه های ماورایی هر کس حرف هایی است که برای نگفتن دارد

و بیان نمی شوند ، مگر آنکه مخاطب خود را بیابند ...

نوشته شده در Sun 24 Jan 2010ساعت 1:51 PM توسط سپیده| |

وقتی آسمون سرد و دلگیره

وقتی بارون نمی گیره

پرنده ها هم خوب می دونن

واسه عاشقی خیلی دیره

نوشته شده در Sat 5 Dec 2009ساعت 10:6 AM توسط سپیده| |

یه سلام سبز و بهاری به دوستای گلم

بالاخره پاییزم با کوله باری پر از خاطره از راه رسید .

وای که چقدر دلم برای مدرسه و زنگ های تفریح و درس نخوندنای قبل امتحان تنگ شده بود ،

باور نکردنیه! انگار همین دیروز بود ... وقتی اولین روز مهر برام یه معنای خاصی پیدا کرد ...

حالا ۱۲ سال از اون ماجرا می گذره و من دارم به امید خدا برا دیپلم درس می خونم!!!

حیف که زود گذشت ...

راستش هنوز نتونستم با این اتفاق جالب زندگیم  کنار بیام ؟؟

باورم نمی شه ... یعنی من بزرگ شدم ...

یادمه اون موقع دوستام برا آینده شون برنامه ریزی کرده بودن ،

حتی شغلشونم انتخاب کرده بودن .

ولی من فقط می خواستم درس بخونم و خیلی برام مهم نبود که قرار ه چه اتفاقاتی بیفته ،

اما حالا برنامه ها دارم ... می خوام مهندس بشم (!)

واقعا این روزگار چه کارایی که با آدم نمی کنه؟؟؟!!!!

با اینکه مهر داره تموم میشه ولی خواستم یادی از گذشته ها کرده باشم .

(اینم قابل توجه عزیزانی که فکر می کنن بنده یه دو ، سه هفته ای از تقویم و تاریخ عقبم!)

پاییزتون رنگین

نوشته شده در Fri 16 Oct 2009ساعت 10:35 AM توسط سپیده| |

پروردگارا ! ای یگانه معبود من ، تو خوب خواستن را بر کتیبه ی فطرت ما

نگاشته ای . خودت به ما بیاموز که چگونه در تشخیص خوبی ها به خطا نرویم

و خیر را با شر اشتباه نگیریم .

لطیفا ! تو طعم خوب بودن را به ذائقه ی همه ی ما چشانده ای ،

خودت به ما بیاموز که چگونه خوب بودن را به یاد بسپاریم و نگذاریم تلخی

ناپاکی در ذهن و درونمان نفوذ کند .

الهی جز به تو و بده های مهر انگیزت دلخوش نمی کنم و تنها سرمایه ی هستی ام

همین امید دیگری است که در من ریشه دوانده است .

مرا دریاب 

" یا ارحم الراحمین "

نوشته شده در Sun 23 Aug 2009ساعت 2:43 PM توسط سپیده| |

آیا هر کس می رود ، می رسد ؟

آیا هر کس می دود ، می برد؟

ای بسا رونده و دونده ای که پیش می تازد و عاقبت ، خویش می بازد !!!

نوشته شده در Fri 7 Aug 2009ساعت 4:9 PM توسط سپیده| |

یک روز که نمی دانستم کجا می روم و چه می خواهم قدم زنان به مغازه ای رسیدم . یک دسته گل

به من چشمک زدند و گفتند : صبر کن ...لحظه ای بعد با گلفروش بودم .

ـ " شما بارها از اینجا گذشتید و باز گشتید؟! "

ـ " مگر لبخند و دلفریبی گلها را نمی بینید . "

ـ " لبخند و دلفریبی گلها معلوم نیست فقط برای شما باشد ، در کار گل مو سفید کرده ام ، ممکن است

به دیگری هم لبخند بزند تا اشک شما ا ببیند . "

ـ "عیبی ندارد ، بگذارید لبخند آنها با اشک چشم من زیبا تر شود . "

ـ " باری ... خدا عقلتان دهد ! گل سرخ می خواهید یا سپید . "

گلهای سرخ سراپا زبان عشق بودند و هرچه را زبان نمی گفت به شوخی می گفتند و می خندیدند .

آخر ـ گل سرخ و سپید ـ هردو را برداشتم .

هوا تاریک شده ـ خیابانها خلوت بودند ، من در پیاده رو قدم می زدم .

حس عجیبی در پیاده رو حاکم بود حسی پر از آدم ...

شبی ابر آلود و غیر عادی بود . از آن شبها که گویی کسی به یاد کسی نیست . ولی گلهای سرخ و

سپید مثل فرشته های پاک دامن به داد من رسیده بودند . از در و دیوار ضربان قلب هایی را می شنیدم

که می خواستند بگویند فراموش کرده و چشم هایی را می دیدم که قصه های نا گفته را در یک نگاه

خسته باز می گفتند .

دانه های باران روی صورتم می چکیدند ، من قطرات اشک را می دیدم که با آرزو ها روی خاک می افتادند

وشاید هم پایمال می شدند .

 

نوشته شده در Sun 26 Jul 2009ساعت 12:9 PM توسط سپیده| |

دیر زمانی است که انتهای بیکران دریای دلم را فراموش کرده و به همین جزیره ی

خاکی متروک پرداخته ام ، مدتی است آیینه ی چشمانم آسمان آبی را در خود

لمس نکرده است . هنوز سرگردانم ، هنوز بی پناهم ، به همه جا و همه کس پناه

برده ولی نا امید باز گشته ام .

اکنون آنچنان از خدای خویش دور افتاده ام که نمی دانم آیا باز هم خواهد پذیرفت؟

ولی هنوز روزنی هر چند کوچک از نور امید در دل این تاریکی ها نوید زندگی می بخشد .

هنوز هم در پی لحظه ای هستم که این جام تره رنگ دلم را بشکنم تا شاید این بغض

که همچون سدی جلوی رودخانه ی اشکم را گرفته ، نیز بشکند و بار دیگر باران اشک

از چشمانم شروع به باریدن کند و کویر  تشنه ی دلم را سیراب سازد ،

تا شاید این بار بتوانم به جای آن بوته های خشک که در وجودم ریشه دوانده ،

نهال قوی در دل بکارم . امیدوارانه این جملات را از ذهن می گذرانم:

صدبار اگر توبه شکستی باز آ                 این درگه ما درگه نومیدی نیست

بهانه های کوچکم برای خوشبختی از یاد رفته و برای گریستنم تنها نگاهی کافی است .

صدایت می کنم بهرسم بندگی ، به رسم عاشقی . می دانم که هستی ، می دانم

که شنیده ای چون همیشه نگفته هایم را شنیده بودی . وقتی همه رهایم کردند تو پناه

اول و آخرم بودی . با منادی عشق تو تا نهایت خوشبختی می روم .

نازنینا ! اکسیر عشقت را در جام دلم لبریز کن چرا که این دل خستگی ام تمثیلی

از عشق و بی قراری است .

معبودا ! به من دل عاشق و بالاشتیاقی ببخش که در حرم یاد تو از حجره ی ذکری به

روای ذکر دیگر پر کشم و رایحه ی ایوان حضوری مرا به شبستان حضری دیگر بکشاند ،

و چشم انداز همتم تا آسمان بلند نام تو عروج کند

و پر های عاشقم به جایگاه قدس تو بساید .

 

نوشته شده در Sat 18 Jul 2009ساعت 5:6 PM توسط سپیده| |

Design By : Night Melody