وقتی آسمون سرد و دلگیره
وقتی بارون نمی گیره
پرنده ها هم خوب می دونن
واسه عاشقی خیلی دیره
یه سلام سبز و بهاری به دوستای گلم
بالاخره پاییزم با کوله باری پر از خاطره از راه رسید .
وای که چقدر دلم برای مدرسه و زنگ های تفریح و درس نخوندنای قبل امتحان تنگ شده بود ،
باور نکردنیه! انگار همین دیروز بود ... وقتی اولین روز مهر برام یه معنای خاصی پیدا کرد ...
حالا ۱۲ سال از اون ماجرا می گذره و من دارم به امید خدا برا دیپلم درس می خونم!!!
حیف که زود گذشت ...
راستش هنوز نتونستم با این اتفاق جالب زندگیم کنار بیام ؟؟
باورم نمی شه ... یعنی من بزرگ شدم ...
یادمه اون موقع دوستام برا آینده شون برنامه ریزی کرده بودن ،
حتی شغلشونم انتخاب کرده بودن .
ولی من فقط می خواستم درس بخونم و خیلی برام مهم نبود که قرار ه چه اتفاقاتی بیفته ،
اما حالا برنامه ها دارم ... می خوام مهندس بشم (!)
واقعا این روزگار چه کارایی که با آدم نمی کنه؟؟؟!!!!
با اینکه مهر داره تموم میشه ولی خواستم یادی از گذشته ها کرده باشم .
(اینم قابل توجه عزیزانی که فکر می کنن بنده یه دو ، سه هفته ای از تقویم و تاریخ عقبم!)
پاییزتون رنگین
پروردگارا ! ای یگانه معبود من ، تو خوب خواستن را بر کتیبه ی فطرت ما
نگاشته ای . خودت به ما بیاموز که چگونه در تشخیص خوبی ها به خطا نرویم
و خیر را با شر اشتباه نگیریم .
لطیفا ! تو طعم خوب بودن را به ذائقه ی همه ی ما چشانده ای ،
خودت به ما بیاموز که چگونه خوب بودن را به یاد بسپاریم و نگذاریم تلخی
ناپاکی در ذهن و درونمان نفوذ کند .
الهی جز به تو و بده های مهر انگیزت دلخوش نمی کنم و تنها سرمایه ی هستی ام
همین امید دیگری است که در من ریشه دوانده است .
مرا دریاب
" یا ارحم الراحمین "
آیا هر کس می رود ، می رسد ؟
آیا هر کس می دود ، می برد؟
ای بسا رونده و دونده ای که پیش می تازد و عاقبت ، خویش می بازد !!!
یک روز که نمی دانستم کجا می روم و چه می خواهم قدم زنان به مغازه ای رسیدم . یک دسته گل
به من چشمک زدند و گفتند : صبر کن ...لحظه ای بعد با گلفروش بودم .
ـ " شما بارها از اینجا گذشتید و باز گشتید؟! "
ـ " مگر لبخند و دلفریبی گلها را نمی بینید . "
ـ " لبخند و دلفریبی گلها معلوم نیست فقط برای شما باشد ، در کار گل مو سفید کرده ام ، ممکن است
به دیگری هم لبخند بزند تا اشک شما ا ببیند . "
ـ "عیبی ندارد ، بگذارید لبخند آنها با اشک چشم من زیبا تر شود . "
ـ " باری ... خدا عقلتان دهد ! گل سرخ می خواهید یا سپید . "
گلهای سرخ سراپا زبان عشق بودند و هرچه را زبان نمی گفت به شوخی می گفتند و می خندیدند .
آخر ـ گل سرخ و سپید ـ هردو را برداشتم .
هوا تاریک شده ـ خیابانها خلوت بودند ، من در پیاده رو قدم می زدم .
حس عجیبی در پیاده رو حاکم بود حسی پر از آدم ...
شبی ابر آلود و غیر عادی بود . از آن شبها که گویی کسی به یاد کسی نیست . ولی گلهای سرخ و
سپید مثل فرشته های پاک دامن به داد من رسیده بودند . از در و دیوار ضربان قلب هایی را می شنیدم
که می خواستند بگویند فراموش کرده و چشم هایی را می دیدم که قصه های نا گفته را در یک نگاه
خسته باز می گفتند .
دانه های باران روی صورتم می چکیدند ، من قطرات اشک را می دیدم که با آرزو ها روی خاک می افتادند
وشاید هم پایمال می شدند .
دیر زمانی است که انتهای بیکران دریای دلم را فراموش کرده و به همین جزیره ی
خاکی متروک پرداخته ام ، مدتی است آیینه ی چشمانم آسمان آبی را در خود
لمس نکرده است . هنوز سرگردانم ، هنوز بی پناهم ، به همه جا و همه کس پناه
برده ولی نا امید باز گشته ام .
اکنون آنچنان از خدای خویش دور افتاده ام که نمی دانم آیا باز هم خواهد پذیرفت؟
ولی هنوز روزنی هر چند کوچک از نور امید در دل این تاریکی ها نوید زندگی می بخشد .
هنوز هم در پی لحظه ای هستم که این جام تره رنگ دلم را بشکنم تا شاید این بغض
که همچون سدی جلوی رودخانه ی اشکم را گرفته ، نیز بشکند و بار دیگر باران اشک
از چشمانم شروع به باریدن کند و کویر تشنه ی دلم را سیراب سازد ،
تا شاید این بار بتوانم به جای آن بوته های خشک که در وجودم ریشه دوانده ،
نهال قوی در دل بکارم . امیدوارانه این جملات را از ذهن می گذرانم:
صدبار اگر توبه شکستی باز آ این درگه ما درگه نومیدی نیست
بهانه های کوچکم برای خوشبختی از یاد رفته و برای گریستنم تنها نگاهی کافی است .
صدایت می کنم بهرسم بندگی ، به رسم عاشقی . می دانم که هستی ، می دانم
که شنیده ای چون همیشه نگفته هایم را شنیده بودی . وقتی همه رهایم کردند تو پناه
اول و آخرم بودی . با منادی عشق تو تا نهایت خوشبختی می روم .
نازنینا ! اکسیر عشقت را در جام دلم لبریز کن چرا که این دل خستگی ام تمثیلی
از عشق و بی قراری است .
معبودا ! به من دل عاشق و بالاشتیاقی ببخش که در حرم یاد تو از حجره ی ذکری به
روای ذکر دیگر پر کشم و رایحه ی ایوان حضوری مرا به شبستان حضری دیگر بکشاند ،
و چشم انداز همتم تا آسمان بلند نام تو عروج کند
و پر های عاشقم به جایگاه قدس تو بساید .
تقدیم به آنان که هر طلوع را فرصتی می دانند برای زندگی ;
مگر جریان آبشار زمان را نمی بینی که چگونه بی تعمق به بطن خود رهسپار
دریا می شود .
پس همین فرصت کوتاه را غنیمت بدان و عاشق بودن را تجربه کن ،
که مرگ با عشق همانند زندگیست .
نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟
کجا باید صدا سر داد ؟
در زیر کدامین آسمان ،
روی کدامین کوه ؟
که در ذرات هستی ره برد توفان این اندوه
که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد !
کجا باید صدا سر داد ؟
فضا خاموش و دستگاه قضا دور است
زمین کر ، آسمان کور است
نمی خواهم بمیرم ، با که باید گفت ؟
اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون و اگر والا
من این دنیای فانی را
هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم .
به دوشم گرچه بار غم توان فرساست
وجودم گرچه گرد آلود سختی هاست
نمی خواهم از اینجا دست بر دارم !
تنم در تار و پود عشق انسان های خوب نازنین بسته است .
دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق
با این مهر ، با این ماه
با این خاک ، با این آب ...
پیوسته است.
مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نیست
توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست
هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست .
جهان بیمار و رنجور است .
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی است .
نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسان ها بیاموزم
بمانم تا عدالت را بر افرازم ، بیفروزم
خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پیش پای فردا های بهتر گل بر افشانم
چه فردایی ، چه دنیایی !
جهان سر شار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...
نمی خواهم بمیرم ، ای خدا !
ای آسمان !
ای شب !
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
مگر زور است ؟
فریدون مشیری
اون روزی که دلم رو به نگاهت پیوند زدی باور نمیکردم زود به زود به دلم سر بزنی
و من رو از غم رها کنی
باور نمی کردم که تا آخرش باهام بمونی
اون روز که با تو آشنا شدم باور نمی کردم عزیزترین مخلوق خدا دلش برام تنگ بشه!!!
و عجیب تر اینکه باور نمی کردم جدایی من از تو برات اینقدر سخت باشه!
و نخوای من رو از خودت برونی
اما حالاباور کردم...
که ازمن به من نزدیک تری و از من به من مهربانتر
باور کردم دلت برای من،برای دلتنگی های من تنگ میشه
و من چقدر این دلتنگی رو دوست دارم...
حالا دیگه باور کردم چشم هایی نگرانم هستند
که با هر کسی نیست
و دستهایی برای من رو به خدا میرن که هیچ وقت خالی برنمی گردن
کاش تو هم باور می کردی...
اون چشمایی رو که عاشق کردی مراقبت هستن
برای باور کردنش تنها کافیه چشمات رو از غبار های دنیا پاک کنی
و همه چیز رو طور دیگه ای ببینی
باور کن برای بودنت تمام باور ها رو باور کردم
پس باورم کن...
دوستای گلم سلام روز گرم خردادیتون بخیر
بالاخره عمر امتحانات هم بیشتر از این کفاف نداد و تموم شد(خدا رو شکر!!!!)
البته باید اعتراف کنم با اینکه هنوز چیزی از روی آخرین امتحانمون نگذشته و هنوز چند
روزی تا تابستون باقیه دلم خیلی برا مدرسه بخصوص درس نخوندنا وشیطنت های
توی مدرسه تنگ شده... ![]()
اما این روزا هر جا که میری حرف از انتخابات و سرنوشت و... است. همه یه جورایی می خوان
نشون بدن که چقدر اهل سیاست و این چیزان!!!
البته رویای صدا هم از این قاعده مثتسنی نیست
!!!ما توی زندگیمون هر لحظه در حال انتخابیم و مدام سر دوراهی ها و چند راهه هایی قرار
می گیریم که ناگزیریم یکیش رو انتخاب کنیم...البته گاهی اوقات هم پیش می یاد که
انتخاب میشیم یا برامون انتخاب می کنن...
در هر حال ما آدما دوست داریم که همه چیز به انتخاب خودمون باشه و همیشه بهترین
باشیم(گرایش به زیبایی ها وکمالات مطلق که باعث می شه دست به انتخاب بزنیم
و حتی خطرات ریسک های بالا رو به جون بخریم،خوب کاریش هم نمیشه کرد!!!)
آرزو میکنم که همیشه بهترین چیزها و ناب ترین لحظه ها از آن شما باشه
خداحافظ![]()

